انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

این شعر از فصیح الزمان شیرازی هست که این جا نقل می کنم و اصلاً برداشت آزاد نیست. پس برداشت خاصی نکنید. فعلاً در مرحله ی کاشت هستیم. با تچکر، تقدیم می شود:

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟
به کسی جمال خود را ننموده‏ ای و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده‏ ام ز ناله، نالی، شده‏ ام ز مویه، مویی
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟
شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت،
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نِه، بنشین کنار جویی
نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی
ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟
رخ شیخ و سجده ‏گاهی، سرِ ما و خاک کویی
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی
نظری به سویِ رضوانیِ دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.