جاهلانه زیستن از مرگ بدتر است

مست می خزیم

جاهلانه زیستن از مرگ بدتر هست. اگر به ما بگن که قراره یک سال به زندان بری و حبس بشی، تصورش برای ما خیلی سخت و دردناک هست. ولی ما زمان هایی بیشتر از این، ذهن خودمون رو به حصر در میاریم و زندانی می کنیم و اصلاً هم ناراحت نمی شیم. مثل یک مست هستیم. کسی که عمداً خودش رو مست می کنه تا نفهمه. که نتونه فکر کنه. چرا که گمان میکنه این فکر کردن و تعقّل ممکنه براش هزینه های سنگینی از مسئولیت رو به بار بیاره. ممکنه براش دردناک باشه. این ترس از آگاهی و ترس از خردورزی موجب جهل عمدی میشه. چیزی که ما هستیم. ما مست هستیم.

شاید توی ذهن هر کدوم از ما (از جمله خود من) مسائل زیادی از قدیم به وجود اومده باشن که سعی میکنیم براشون یک پاسخ سردستی به دست بیاریم. اگر به دست اومد فوری رهاش میکنیم و اگر اون پاسخ برای ما مطلوب نبود، سعی میکنیم یک جوری توجیهش کنیم که شاید این صحیح نیست. البته اگر هم در نهایت نتونستیم توجیه کنیم که چرا این پاسخ به دست اومده و چرا نتیجه مطلوب نیست، بلافاصله شراب مستی رو می نوشیم و خودمون رو به بیخیالی می زنیم با گفتن جمله ی : «خب بعداً سر فرصت بهش فکر می کنم.» غافل از این که گاهی این سر فرصت شاید تا چند ده سال دیگه هم هرگز اتفاق نیفته.

گاهی وقتی این آگاهی، واقع نگری و تفکر بی جانبه به حدی میرسه، دیگه هیچ شرابی نمی تونه انسان رو مست کنه. یعنی یک جوری میشیم که دیگه با هیچ چیز حس بیخیالی به ما دست نخواهد داد. البته اگر امیدوار باشیم که این تمنّا ما رو به سمت یک آگاهی مفید می بره، این اسمش میشه همون دردمندی خوب یا همون تمنّای وصال و از این صحبت ها…

ولی اگر برای خوب بودن این آگاهی دلیل محکمی نداشته باشیم یا حتی بهش امیدوار هم نباشیم، اونوقت برامون رنج آور میشه. یعنی چه میشه کرد؟ کسی که هیچ شرابی برای نوشیدن نداره و اگر هم داشت مستش نمی کرد. کسی که هیچکس رو برای سرگرم شدن نداره و هیچ چیز رو برای تماشا کردن و البته هیچ تفریح و سرگرمی خاصی.

احساس می کنم که لحظه های عمر با سرعتی باور نکردنی در حال گذشتن هستن در حالی که برای بسیاری از پرسش ها پاسخ های مطلوبی پیدا نکردم. هنوز به بعضی هاشون گاهی فکر می کنم، بعضی ها هنوز مقفول و مغفول هستن و شاید منتظر یک فرصت مناسب برای بازگشایی و طرح مجدد. انگار همین دیروز بود که سر کلاس اول راهنمایی دنیا رو جوری یافتیم که انگار حرف هایی که به ما زده میشه ما رو قانع نمی کنه. و ما بیخیال نشدیم و رفتیم سراغ پیدا کردن جوابی مناسب. خب چیزی پیدا نکردیم. البته به این معنی نیست که چیزی وجود نداره. البته ما هم دوست داریم چیزی وجود داشته باشه. ولی شاید این که دیگه برای جستن پاسخ جهد بلیغی نمی کنیم، دلیلش این باشه که ما می ترسیم از این که مبادا بگردیم و این جستجوی ما به پیدا نشدن منتهی بشه. :(

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
این لحظه ها که قیمت قدّ کمان ماست
تیری ست بی نشانه
که از شست می رود…
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
امّا مسیر جاده به بن بست می رود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *